![]() |
![]() |
|
| "نفسهای مامان و بابا" |
|
سلام.واااااااااااااااای خدای من خیلی وقته که چیزی ننوشتم
در این مدت هم خاطرات خوب وهم خاطرات بد داشتم ولی بدش به خوبش می چربه و خیلی ناراحتم میکنه . امسال سیزده بدر خوبی نداشتم ساعت ۱۲ شب با کسری وقتی از باغ یکی از دوستامون برمیگشتیم داشتم سبقت میگرفتم البته سرعتم زیاد بود وقتی که سبقت گرفتم دیدم کنترل فرمان ماشین رو ندارم کسری پیش من خوابیده بود نتونستم ماشین روکنترل کنم انگار که یکی از دستم گرفته بود و مدام به حالت مارپیچ میرفتم که دیدم دور خودم چرخیدم و محکم خوردم به بتون کنارجاده و پرت شدم بیرون هیچ چیزی تو زندگیم تلختر از این لحظه نبود که از توی کانال سرم رو آوردم بیرون و دیدم عزیز دلم کسری پیشم نیست نمیدونستم کجاست کجا افتاده زیر ماشینه تو کانال آبه خیلی لحظه بدی بود هرموقع که یادم میاد چهار ستون بدنم میلرزه حس تلخی دارم بدنم سرد میشه همینطور که داد و فریاد میکردم که بچه ام کجاست قدرت اینکه از کانال بیرون بیام و کسری رو پیدا کنم نداشتم داشتم میمردم فکر کنین چقدر دردناکه در همچین لحظه ای زنده باشی و نتونی برای جگرگوشه ات کاری کنی .خلاصه یکی دوتا ماشین رسیدن همینطور که جیغ می زدم دیدم پشت سرم با فاصله زیاد کسری بلند شده و داره گریه میکنه .خدایا معجزه شد کسری هم مثل من پرت شد هنوزم نفهمیدم از کجا و چه جوری . ولی انگار فرشته ها با دستاشون کسری رو گذاشتن رو زمین . چون اینقدر شدت تصادف زیاد بود که ماشین اوراق شد منم که ۷ تا ازدنده هام شکست و یک دستم از بالا تاپایین در ۳ ناحیه شکستگی شدید داشت . قط خدارو شکر میکنم که بچه ام حتی یک خراشیدگی نداشت. امیدوارم هیچ مادری همچین لحظاتی رو در زندگیش تجربه نکنه.خلاصه ما که فعلا داغون شدیم ولی خداروشکر بچه هام سالمند. حالا بعد از شش ماه باید عمل پیوند استخوان رو انجام بدم. وقتی که تو بیمارستان بودم وجود کیارش و کسری خیلی بهم امید میداد با اینکه ریه هام خونریزی کرده بود و خیلی ترسیده بودم ولی با خودم میگفتم بخاطر بچه هام هم که شده باید زنده بمونم و خدا رو شکر میکنم . تصادفم خیلی زندگیمو دچار دست انداز کرد ولی سعی کردم خیلی زود بخودم بیام و جمع و جورش کنم که البته این بی احتیاطی باعث شد که کارم به عمل دوم بکشه و حالا یکبار دیگه باید زیر تیغ جراحی برم خیلی میترسم اصلا دیگه تحمل اطاق عمل و جراحی رو ندارم ولی بازم دلم میگه بخاطر کیارش و کسری باید تحمل کنم اونا حالا حالاها به من نیاز دارن باید حتما" خوب بشم مثل روز اول. کیارش مهرماه به کلاس اول رفته خیلی بزرگ شده اسم معلمش آقای .... وای این از عوارض بیهوشی هاست خیلی فراموش کار شدم مخصوصا در اسمها هرچی فکر میکنم اسم معلم کیارش یادم نمیاد خدایا چطور شدم................. خلاصه کسری گوگولی هم که دیگه خیلی مهربون شیطون و...... عاشق خانمهایی که به خودشون میرسن هرکی خوشگل باشه دورو بر اون میره فکر کنم در آینده از اون شیطونا میشه .خدا به داد من برسه .فکر نمیکنم که درآینده هم یه آب خوش از گلوم پایین بره همه روز صبح از دست این دوتا بچه دیر به اداره میرسم حالا یکی از همین روزها فکر کنم یه اخطار درست و حسابی از رییس بگیرم. جونمو میگیرن تا دست و صورت بشورن و حاضر بشن.یه روز قهر میکنم یه روز دعوا میکنم ولی تاثیر نداره. مثلا همین دیروز بازم دیرم شد و باهاشون به حالت اخم برخورد کردم بعد دیدم بازم کسری اومد جلو میگه میخوام رو پای مامانی بشینم من بهش اخم کردم گفتم دوست ندارم تو منو ناراحت میکنی . میدونین در جوابم چی میگه آخه مامان جون تو عزیزمی من میخوام رو پات بشینم . هنوزم خیلی خوب بعضی از کلمات یا حرفهارو ادا نمیکنه مثلا بخاطر اینکه به زبان کسری میشه بطاخر اینکه و یا حرف ر رو تلفظ نمیکنه به کیارش میگه کیاوش و یا حرف رو میگه اف کیارش هنوزم خیلی با کسری مدارا میکنه ولی خوب بعضی مواقع اونم حال کسری رو جا میاره .خیلی باهم درگیر میشن ولی جالبه وقتی کسری میخوابه کیارش هی میبوستش و نازش میکنه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:21 توسط بهاره |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم
وقتی که به وبلاگم بعد از مدتها سرزدم خیلی خجالت کشیدم ولی وقتی سری به وبلاگ دوستان زدم دیدم خیلیها مثل من هستن که به وبلاگشون سر نزدن آخش یک کم راحت شدم حالا میبینم که فقط من نیستم که وقت ندارم بقیه هم مثل من درگیر هستن و فرصت وبلاگ نویسی ندارن. از کیارش و کسری بگم که خیلی بزرگ شدن و مشکلات هم بیشتر. کیارش خیلی تو مدرسه جا افتاده و خانم معلمش هم خیلی راضیه و میگه تاحالا نشده یکبار بهش تذکر بدم خدایا شکرت حداقل یک جا ما از دست این بچه ها روسفید باشیم.اول فکر کردم شوخی میکنه ولی وقتی که دوباره پرسیدم دیدم نه بابا جدیه.خلاصه خیلی احساس خوبی داشتم . چون اینقدر تو خونه منو اذیت میکنن که تعجب میکنم معلمش احساس رضایت داره واماااااااااااااااااااااااااااا کسری که یک مهدکودک از دستش اسیره در این مدت یکبار یکی از بچه هارو بشدت گاز گرفته و حاضر به عذرخواهی هم نشده و وقتی بهش گفتم چرا اینکارو کردی در جواب میگه خوب کاری کردم و اما جرم این بچه این بوده که آروم روی پاهای مربی نشسته بوده یکبار هم جوراب الناز همکلاسیشو بزور از پاهاش درآورده و توی دستاش کرد و بچه هارو دنبال میکرد و بوکس میزد.اینو از کی یادگرفته بخدا نمیدونم آخرین شیرین کاری هم این بوده که شهریه این ماه رو گذاشتم توی کیفش تا مهد بگیره ولی چشمتون روز بد نبینه که دید پول توی کیفش گذاشتم .من ساعت ۹ به مهد زنگ زدم که شهریه رو از داخل کیفش بردارن ولی مسئول مهد گفت که از صبح تا حالا موفق نشدیم شهریه رو از چنگش دربیاریم و همچنان میگه پول منه و اجازه نمیده کسی به سمت کیفش بره .بالاخره پول رو بزور از کیفش برداشتن ولی چشمتون روز بد نبینه که حسابی کلمات ....(بی تربیت و بیشعور و... نثار همه کرد ) و کلی گریه هم کرد و تا شب مخ منو خورد که خانم فروزان پولم و گرفت بریم خونه اش بکشیمش و گوششو بکنیم .خلاصه فردا صبح با اوقات تلخی به تیر اینکه خانم فروزان رو بکشه رفت مهد ولی خانم فروزان شانس آورد چون کسری جون تفنگشو در منزل جا گذاشته بود بالاخره راهشو کج کرد تااز در دیگه بره تا چشمش به خانم فروزان نیفته (آخه من تعجب میکنم که یک بچه توی این سن همچین رفتاری بکنه). ادامه ماجرا.... در مهد یکی از بچه ها شیرموز داشت و کسری بهش گفت من به مامانم میگم برام شیرموز بخره بعد با حالتی ناراحت سرشو انداخت پایین و گفت من که پول ندارم آخه همه پولامو خانم فروزان گرفت.مربی که شنید با خانم فروزان صحبت کرد و چون این مسئله باعث ناراحتی کسری شده بود دوباره پول رو بهش برگردوندن.حالا ببینین من چه سرتقی تو خونه دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:44 توسط بهاره |
|
|
سلام
دیگه اینقدر تاخیر دارم که روم نمیشه چیزی بنویسم. کیارش و کسری که خیلی بزرگتر شدن و دردسرها هم بیشتر کیارش از اول مهر رفته مدرسه و در پایه آمادگی هست.فکر کردم که برای آمادگی اگر به مدرسه بره بهتره .چون هم براش تازگی داره و هم از حال و هوای مهد درمیاد و یواش یواش با محیط مدرسه و قوانین اون آشنا میشه.اسم معلمش خانم غنمی هست یک معلم بسیار جدی و مهربون. روزهای اول کیارش از معلمش زیاد خوشش نمیومد و میگفت مامان جون یه جوریه خیلی بده دوسش ندارم بداخلاقه ویک بار هم که معلمش بهش گفت شلخته که چشمتون روز بد نبینه.دیگه خیلی خیلی از معلمش ناراحت شد .اوایل که ازش میپرسیدم که حتما یک کاری کردی که معلمت چنین حرفی بهت زده .از جواب دادن طفره میرفت و میگفت یادم نیست . ولی وقتی چند بار پرسیدم گفت خوب شیطونی کردم.تا اینکه وقتی جلسه اولیا و مربیان شد از معلمش سئوال کردم که کیارش چنین حرفی زده و معلمش برام توضیح داد که از بس عجوله بعد از کار وسایلش رو جمع نمیکنه و من گفتم که اگر از اول بخواهین مثل شلخته ها باشین بعدا رو خدا به خیر بگذرونه. این بجه ها چه دنیایی دارن این یک کلمه (شلخته) کلی توروحیه بچه تاثیر گذاشته بود. ولی الحمدلله هرروز که میگذره احساس میکنم که رابطه اش بهتر میشه مخصوصا از موقعی که کارت تلاش رو به عنوان جایزه گرفته. آقا کسری هم که چی بگم که هرچی بگم کم گفتم. اوایل فکر میکردم که اگر دوتابچه پشت هم باشن خیلی خوبه ولی الان به این نتیجه رسیدم که حداقل در این سن که هستن اشتباه محض و ظلم در حق بچه بزرگتر. چون واقعا از دست کسری مستاصل شدم خیلی کیارش رو اذیت میکنه و اصلا با هم نمیسازن .نمیدونم چکار کنم .اگر بخوام با کیارش حرف بزنم خوب عاقبتش این میشه که کیارش کوتاه بیاد و دلم نمیخواد که این طور بشه چون دوست دارم از حقش دفاع کنه .اگر این جوری نشه کار به دعوا و کتک کاری میکشه (گاز گرفتن و چنگ زدن و....)تورو خدا اگر راه حلی دارین کمکم کنین . چون هرچیزی که کیارش بکیره کسری میخواد و با گریه و لجبازی و اذیت کردن کیارش میخواد که از چنگ کیارش دربیاره اگر بده پررو میشه اگر نده دعوا میشه و تا انتقام نگیره دست بردار نیست .خلاصه بدجوری موندم سردوراهی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:59 توسط بهاره |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم
بالاخره بعد از یک غیبت طولانی فرصتی پیدا شدو سری به وبلاگمون زدم. سال نو به همه دوستان خوبم تبریک میگم و از صمیم قلب آرزوی تندرستی و سلامتی و موفقیت برای همه عزیزانم دارم. امسال عید رو برای اولین بار در زندگیم به مسافرت رفتم.خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی بود از همه بیشتر به کیارش و کسری خوش گذشت.البته ناگفته نماند تا جایی که تونستن من و باباجون رو اذیت نمودن. کسری جون که دیگه خیلی خیلی بزرگ شده و خوب صحبت میکنه البته چند تا از کلماتی که ادا میکنه حتما به مترجم نیاز داره مثل (بغل=بلخ و کفش=کفو و کت= توک) والبته به گاو و گوسفند و سگ میگه گاف خلاصه به خودش زیاد زحمت نمیده واما کیارش جون مامان که تمام عشق و زندگی منه.روز بروز بزرگتر و بهتر از قبل.البته بعضی مواقع بقول خودش یه کوچولو شیطون میره تو جلدش و کارهایی که نباید بکنه انجام میده . الان دیگه ترم دوم زبانش شروع شده و باز سرو کله زدن با آقا کیارش.... امشب هم خاله جون پیش ماست و کیارش و کسری حسابی با خاله جون بازی کردن و الان هم خوابیدن .
عکس بالا کسری جون در آب دریاچه ارومیه
کیارش جون مامان قربونش برم الهی
کسری جون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:19 توسط بهاره |
|
|
خودم باورم نشد وقتی که تاریخ آخرین مطلبی رو که نوشتم دیدم .
اینقدر گرفتار کارم شدم که متوجه گذر زمان نشدم باز پایان سال اومد و کار من خیلی زیاد شد. اصلا متوجه نمی شم که شب وروزم چطور میگذره و بچه هام چطور بزرگ میشن. میدونم که چند سال دیگه حسرت این روزها رو میخورم که اینقدر درگیر مشکلات زندگی شدم که لذت لحظات زیبای بودن در کنار کیارش و کسری رو نچشیدم. چکار کنم .راه دیگه ای ندارم باید تلاش کنم برای حال و آینده . فکر میکنم اکثر مادرانی که شاغل هستند وضعیتی مشابه به من دارن .البته خدا رو شکر می کنم که در تهران نیستم . چون اگر در تهران کار می کردم دیگه اینقدری که با بچه هام هستم . نبودم. کیارش و کسری حسابی بزرگ شدن البته کیارش که خیلی خوبه و کسری هم که دیگه داره به قول معروف از آب و گل درمیاد. دوتاپسر با ۱۸۰درجه اختلاف.یکی مهربان و مغرور و صبور. دیگری مهربان و مشمل و زورگو. کسری دیگه داره زبونش باز میشه و کم وبیش جملات دوکلمه ای رو بیان میکنه. کیارش هم که سئوالهای عجیب و غریب میکنه که مجبور میشم کلی فکرکنم تا یک جواب قانع کننده ای بهش بگم. خلاصه دنیایی دارم با این گوگولی ها. تو ی این فاصله یک مسافرت خیلی خوب داشتم البته با بچه ها. توصیه میکنم به تمام دوستانم که با بچه به مسافرت خارج از کشور نرن مخصوصا بچه ای به سن وسال کسری. چون اونوقت میبینین که بچه یه ماشین میگیره دستش و وسط پاساژ دراز میکشه و ماشین بازی میکنه و یا یک ساعت تمام به طرز فجیعی لج میکنه و گریه میکنه .اونوقته که شما باید تمام خشمتون رو بخورید و لبخند بزنید. البته این کارها قسمت کوچکی از ماجراهای مسافرت است و.... ولی با تمام این اوضاع بازم خوب بود چون فکر می کنم آدم باید در هر شرایطی سعی کنه که از زندگیش لذت ببره چون در اون لحظه شاید خیلی عصبانی شدم و به خودم بدو بیراه گفتم ولی الان وقتی که فکر میکنم به خودم میگم عجب صبری خدا به من داده و موقعی که به یاد کارهاشون میفتم خنده ام میگیره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:9 توسط بهاره |
|
|
ببخشید از اینکه خیلی دیر به دیر میام
اخه مامانی خیلی سرش شلوغه و یا سرکاره یا توخونه با من و کسری سرو کله میزنه. امروز سومین روزی که کسری گوگول می می مامانی رو نمی خوره البته من خیلی خوشحالم چون همش ناراحت بودم( یه موقع فکر نکنین حسودی می کردم) داداشی جونم دیگه بزرگ شده و البته پسر خوبیه و بهونه می می رو نمی گیره برعکس من منم که یه مدتی خیلی شیطون شده بودم ولی به خانم معلم و مامان و بابا قول دادم پسر خوبی بشم و به قولم عمل کردم و مامان و بابا برام جایزه یک ماشین پژو ۲۰۶ کنترلی قرمز خریدن . اینقدر دوسش دارم که نمیدونین. اخه من علاقه عجیبی به ماشینها دارم و دوست دارم وقتی بزرگ شدم یه عالمه ماشین بخرم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:17 توسط بهاره |
|
|
سلام به همه دوستان خوب خودم فرا رسیدن سال تحصیلی جدید رو به همه دوستانم که مدرسه میرن یا تازه میخوان برن تبریک میگم.
منم خیلی خوشحالم
اسم خانم معلمم خانم قاسم زاده است مامانم میگه که خیلی خانم خوبیه
مامان و بابا برام یه عالمه وسیله خریدن.کفش مردعنکبوتی
البته برای کسری گوگول هم خریدن.امروز صبح که از خواب بیدار شدم حسابی من وکسری تیپ زدیم تا بریم مهدکودک. مامان و بابا چپ و راست ازمون عکس گرفتن.
راستی از همه دوستانی که برامون پیغام میذارن خیلی تشکر می کنم . ولی یک تشکر مخصوص از شوهرعمه جون عزیزمون داریم که همیشه به ما لطف داره و میدونه که ما چقدر ایشان را دوست داریم. مامان جون: پسر گلم کسری جون مریض شده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:59 توسط بهاره |
|
|
صبح که از خواب بیدار شدم لج کردم به مامانی گفتم که من مهد نمیرم من می خوا م برم خونه مادرجون
مامانی به بابا گفت که چون امروز آخرین روز تابستونه اجازه بده امروز رو کیارش بره خونه مادرجون
(البته من دست آقا کیارش رو خوندم چون میدونستم میخواد با محمد جواد بازی کنه) منم رفتم خونه مادرجون . جاتون خالی رفتم توی حیاط با محمدجواد توی آب حوض آب بازی کردیم .خیلی کیف کردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:58 توسط بهاره |
|
|
امروز جمعه است امشب افطار خونه مادرجون دعوتیم . من و کسری و باباجون با دوچرخه از خونه راه افتادیم تا بریم پیش مغازه دوست بابام و اونجا بازی کنیم یه عالمه رفتیم تا رسیدیم حسابی بازی کردیم .خیلی خوش گذشت چون نگین و نازنین (دخترعموهام) هم اومدند.بعد از اونجا خونه مونو رفتیم و کلی با علی بازی کردم و بعد رفتیم خونه مادرجون تا افطار کنیم .
حسابی با محمدجواد (دوستم ) بازی کردم البته محمدجواد خیلی از من بزرگتره.خیلی به من خوش گذشت طوری که وقتی دیدم دایی جون بابام شب خونه مادرجون میمونه من نقشه فردا رو کشیدم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:52 توسط بهاره |
|
|
دیروز بالاخره باباجون بعد از 3ماه تعطیلات دوچرخه منو درست کرد و من و کسری بعد از خداحافظی با مامان جون با بابا رفتیم بیرون . من با دوچرخه خودم و کسری با سه چرخه و باباجون هم پیاده . خیلی خوش گذشت .یه عالمه رفتیم تا رسیدیم به رودخانه تجن . اونجا کلی بازی کردیم و حسابی کیف کردیم . بعد از اون اومدیم خونه خیلی گرسنه بودم جاتون خالی مامان جونم به قولش عمل کرد و برام لازانیا درست کرد. منم مثل گارفیلد (گربه تنبل) خیلی لازانیا دوست دارم از مامان جون خیلی تشکر کردم.و گفتم که خیلی دستپختش خوبه (مامان جون: البته کیارش هر موقع غذایی رو دوست داشته باشه از دستپخت مامانی تعریف میکنه در غیر اینصورت میگه چقدر دستپختت بده مامان جون) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:48 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ | کیارش جون
|
من کیارش هستم و در ساعت 10و 10 دقیقه صبح روز سوم آذر 1381 در بیمارستان شفا ساری بدنیا اومدم و یک داداش گوگولی دارم که اسمش کسری است و کسری در ساعت 9 صبح سی ام اردیبهشت 1385 در بیمارستان شفا ساری بدنیا اومد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
سارا وماهان کیان و کیارش عزیزم یاس مهربون آرش کوچولو خاله ندا و نی نی گو لو امیریداللهی کیمیا جون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 دی 1387 مهر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|